تبليغاتX
عمریه غم تو دلم زندونیه
واعظی پرسید از فرزند خویش

هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟

صدق و بی ازاری و خدمت به خلق

هم عبادت هم کلید زندگیست

گفت زین معیار اندر شهر ما

یک مسلمان هست آن هم ارمنیست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 18:13  توسط میثم | 
دل کندن اگر حادثه ای آسان بود

                    فرهاد به جای بیستون دل می کند

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 18:20  توسط میثم | 
دختر جوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل شد پس از دو ماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که در این مدت ده بار به تو خیانت کرده ام !!! و می دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست :با عشق.روبرت
 


دختر جوان رنجیـده خاطر از رفتارمرد، از همه همکاران و دوستانش می خواهد که عکسی از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکس ها را همراه با عکس روبرت، نامزد بی وفایش، دریک پاکت گذاشته وهمراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هرچه فکرکردم قیافه تورا به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت را ازمیان عکسهای توی پاکت جداکن وبقیه رابه من برگردان !!
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 21:20  توسط میثم | 

پشت میدونِ مین زمین گیر شده بودیم، چندتا بسیجی داوطلب شدند كه با رفتن روی مین ،معبر را باز کنند.محسن چند قدم که بطرف ميدان مين رفت برگشت!، اول فکر کردیم ترسیده !!، ديديم پوتین هاشو در آورد و داد به من و گفت: پوتين ها رو تازه از تدارکات گرفتم، حیفه روي مين تكه تكه بشه،بیت المالِ!، وبا پاي برهنه رفت توي ميدان مین.

راستی باسه هزار میلیارد تومان چند تا پوتین میشه خريد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 21:15  توسط میثم | 

دنیای ما اندازه ی هم نیست

 من عاشق بارون و گیتارم 

 من روزها تا ظهر میخوابم

 من هر شب تا صبح بیدارم

 دنیای ما اندازه ی هم نیست

 من خیلی وقتا ساکتم سردم

 وقتی که میرم تو خودم شاید

 پاییز سال بعد برگردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 23:2  توسط میثم | 
یه شعر خیلی قشنگ از زنده یاد حسین پناهی

 مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 9:14  توسط میثم | 

از آن روزي که دانستم سخن چيست
همه گفتند اين دختر چه زشت است 
کدامين مرد او را مي پسندد؟
دريغا دختري بي سرنوشت است

خدايا بشکن اين آيينه ها را
که من از ديدن آيينه سيرم
مرا روي خوشي از زندگي نيست
ولي از زنده ماندن ناگزيرم

چو در آيينه بينم روي خود را
در آيد از درم غم با سپاهي
سيه روزي نصيبم کردي اما
نبخشيدي مرا چشم سياهي

 

                                            ادامه شعر در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 10:45  توسط میثم | 
بعضیا اعتقاد دارن برق در طبیعت وجود داره و اصلا قابل اختراع نیست! یعنی قابل کشفه!

توی جامعه ما از هر کی بپرسی مخترع برق کیه؟ میگه ادیسون اما ادیسون برق رو اختراع نکرده در واقع لامپ الکتریکی(روشنایی) رو اختراع کرده!

اولین کسانی که وجود الکتریسیته رو در اجسام درک کردن دانشمندان یونان باستان بودن. اقلیدس متوجه میشه که اگه کهربا رو با پارچه مالش بدن می تونه چیزهای سبکی مث کاه رو به خودش جذب کنه.

خیلی ها مخترع برق رو فارادی می دونن چون کسی بوده که دینام رو اختراع کرده.

امیدوارم این پست به درد اطلاعات عمومی شما خورده باشه.اگه شما هم تحقیق کردید حتما توی قسمت نظرات برام بنویسید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 11:6  توسط میثم | 
دیشب داشتم در مورد "فرمان فرما "حاکم قدیم کرمانشاه تحقیق می کردم که متوجه یه قضیه جالب شدم!

یکی از نوه های اون اسمش اسکندر فیروزه که:

اسکندر فیروز طبیعت‌شناس و کارشناس محیط زیست اهل ایران است. او بنیان‌گذار و نخستین رئیس سازمان حفاظت محیط زیست ایران بود. برخی او را «پدر سازمان محیط زیست ایران» نامیده‌اند.

او فرزند محمدحسین فیروز و نوه عبدالحسین میرزا فرمانفرما (برادر محمدشاه قاجار) است.

نکته جالب اینجاست:

جونده‌ای به نام دوپای فیروز (Allactaga firouzi) به نام او نام‌گذاری شده‌است.

خودمونیم عجب قدرشناسی خنده داری!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 9:43  توسط میثم | 
پيرمردي تنها در روستایی زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد:
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نمی تونم سيب زميني بکارم و نمی خوام اين مزرعه رو از دست بدم،من براي کار مزرعه خيلي پير شدم. اگه تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد من مي دونم که اگه تو اينجا بودي مزرعه رو براي من شخم مي زدي
دوستدار تو پدر

چند روز بعد پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کردم
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پليس محلي آمدند و تمام مزرعه را زیر و رو کردند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند!
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم!

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 12:29  توسط میثم | 
سلام

اینم یه آهنگ خیلی قشنگ از دوست صمیمی و عزیزم مجید باقری

مهم نیستی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 22:21  توسط میثم | 

 چشم بیمار

من به خال  لبت اى  یار گرفتار شدم

چشم بیمــــار تــــو را دیــدم و بیمار شدم

فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم

همچــــو منصــور خــــــریدار سرِ دار شدم

غم دلدار فكنده است به جانم، شررى

كـــه بـــه جــــان آمدم و شهره بازار شدم

درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز

كه من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم

جــــامــه زهد و ریا كَندم و بر تن كردم

خــــرقــــه پیــــر خـــراباتى و هشیار شدم

واعـــظ شهــر كــه از پند خود آزارم داد

از دم رنــــد مــــى‏آلــــوده مــــَددكار شدم

بگـــذاریــــد كــــه از بتكــده یادى بكنم

مـــن كـــه با دستِ بت میكده، بیدار شدم

                                                   امام خمینی

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 13:29  توسط میثم | 
واقعا ادبیات هیچ کشوری مث ما ایرانی ها غنی نیست.

به نکات زیر توجه کنید:

                      ***********************************

تکه شعر زیر رو چه افقی بخونی چه عمودی فرقی نداره!

ز فراقت آن دلبر من دایم بیمارم
آن دلبر کزعشقش بادردم بیدارم
من دایم بادردم بی مونس بی یارم
بیمارم بیدارم بی یارم غمخوارم

                       ************************************

وقتی رباعی زیر رو می خونیم لب ها به هم نمی خورند!

هیچ کس در نزد خود چیزی نشد         هیچ آهن خنجر تیزی نشد
 هیچ قنادی نشد استاد کار              تا که شاگرد شکر ریزی نشد

                     **************************************

بیت زیر رو چه از اول بخونی چه از آخر فرقی نداره!

شکر بترازوی وزارت برکش    شو همره بلبل بلب هر مهوش

                ****************************************

این تکه شعر از شاهنامه فردوسیه که ۴ وسیله مختلف رو به ترتیب برای ۴نقطه از بدن با ۴فعل مناسب پیدا کرده!

             به شمشیر و خنجر به گرز و کمند
             برید و درید و شکست و ببست
             یلان را سر و سینه و پا و دست

البته توی ادبیات غنی ما از این موارد زیاده مثلا بیتی که هیچ نقطه ای نداره ویا....

+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 1:30  توسط میثم | 
کوهنوردي مي خواست از بلندترين کوه ها بالا برود.او ماجراجويي خود را آغاز کرد. تاریکی شب کوه را تماما در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد همه چيز سياه بود همان طور که از کوه بالا ميرفت چند قدم مانده به قله کوه پايش ليز خورد ودر حالي که به سرعت سقوط مي کرد  نا گهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود وفقط طناب او را نگه داشته بود در اين لحظه فریاد زد:
خدايا کمکم کن
نا گهان صدايی که از آسمان شنيده مي شد جواب داد: از من چه مي خواهي؟
اي خدا نجاتم بده!
واقعا باور داري که من مي توانم تو را نجات دهم؟
البته که باور دارم
اگر باور داري طنابي را که به کمرت بسته است پاره کن
اما مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد و به خدا اعتماد نکرد.
گروه نجات یک روز بعد کوهنورد يخ زده را مرده پيدا کردند در حالی که بدنش از يک طناب آويزان بودو با دست هايش محکم طناب را گرفته بود....
 و او فقط يک متر از زمين فاصله داشت....
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 15:56  توسط میثم | 

حكايت جانشین حاتم طایی

وقتی حاتم طایی فوت کرد، برادر حاتم از مادر خواست که جای برادرش را بگیرد اما مادرش مخالفت کرد وگفت: ای نور چشم من تو نمی توانی جای حاتم را پرکنی، چون وقتی حاتم کودک شیرخواری بود و سینه مرا می مکید، هر وقت کودکی وارد می شد، سینه را رها می کرد، تا من به آن کودک هم شیر دهم، اما تو هر وقت مشغول شیر خوردن بودی، اگر کودکی نزدیک می شد تو دست بر سینه دیگر من می گذاشتی که به آن کودک شیر ندهم، هر چه مادر با دلیل خواست فرزندش را از این کار منع کند که جای حاتم ننشیند، برادر حاتم قبول نکرد، بالاخره رفت و جانشین حاتم شد.

در اولین روز درویشی فقیر هفت بار با لباس های مختلف به سفره خانه آمد و جیره دریافت کرد، برادر حاتم در آخرین مرحله درویش را به گوشه ای کشید و گفت: ای مرد نزد خود نگویی این برادر حاتم است و امروز اولین روزی است که بر جای برادر نشسته و حساب و کتاب دستش نیست، با این بار که غذا گرفتی امروز هفت بار از من جیره دریافت کرده ای.

درویش گفت: سرورم، من سی سال، از برادرت هر روز هفت بار جیره می گرفتم، یک دفعه هم به روی من نیاورد، ولی امروز تو در روز اول مرا رسوا کرده و خطایم را به رخم کشیدی!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 11:8  توسط میثم | 

فرنگیس حیدرپور متولد سال 41 در یکی از روستاهای کرمانشاه است که در جریان جنگ تحمیلی با رشادت و شجاعت خود در سن 18 سالگی حماسه ای را آفرید که بر اثر آن به شیرزن ایران شهرت یافت.

او در اوایل جنگ وقتی با دو سرباز کاملا مسلح عراقی که در نزدیکی خانه او بودند درگیر شد با تبر یکی از آنها را به هلاکت رساند ودومی را زخمی کرد و به اسارت گرفت.

مجسمه او سالهاست که در پارک شیرین کرمانشاه قرار دارد.

فرنگیس اکنون 48 سال دارد و با مرگ شوهرش به سختی مخارج خود و خانواده‌اش را تأمین می‌کند. او همچنان در خطه‌ای زندگی می‌کند که چندین میلیون خرج مجسمه‌اش شده، در حالی که حیدرپور با فقر و نداری کودکانش را بزرگ می‌کند.

به نظر شما اگه این خانوم تهرانی یا اصفهانی یا تبریزی یا... بود بازم گمنام بود؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 23:14  توسط میثم | 
این شعر خیلی قشنگ رو حتما بخونید.

یه بنده خدایی رو به دلیل سیاسی دستگیر می کنن.مرد با زنش قرار گذاشته اگه از طرفش نامه ای با خط آبی بدستش رسید بدونه که متن نامه درسته و از روی میل خودش نوشته.ولی اگه نا مه ای با خط قرمز نوشته بود بدونه که چون تحت فشار بوده و به اجبار نامه رو نوشته و متن نامه طبق میل اون نیست.(البته مربوط به زمان خسرو پرویزه!)


شنيدم در زمان خسرو پرويز             گرفتند آدمي را توي تبريز

 

به جرم نقض قانون اساسي             با اظهار نظرهای سياسي

 
ولي آن مرد دور انديش،از پيش           قراري را نهاده با زن خويش
 

که از زندان اگر آمد زماني                  به نام من پيامي يا نشاني

 
اگر خودکار آبي بود متنش                  بدان باشد درست و بي غل و غش
 

اگر با رنگ قرمز بود خودکار                   بدان باشد تمام از روي اجبار
 

تمامش از فشار بازجويي ايست             سراپايش دروغ و ياوه گويي ايست
 

گذشت و روزي آمد نامه از مرد                گرفت آن نامه را بانوي پر درد
 

گشود و ديد با حال معابي                      نوشته شوهرش با خط آبي

 
عزيزم،عشق من،حالت چطور است؟          بگو بي بنده احوالت چطور است؟
 

اگر از ما بپرسي؟خوب بشنو                     ملالي نيست غير از دوري تو!

 
من اينجا راحتم کيفور کيفور!                      بساط عيش و عشرت جور و واجور!

 
در اينجا سينما و باشگاه است!                   غذا، آجيل، ميوه، روبه راه است!

 
کتک با چوب يا شلاق و باطوم؟؟؟                تماما شايعاتي هست موهوم!
 
 
هر آنکس گويد اينجا چوب دار است!              بدان آن هم دروغي شاخ دار است!

 
در اينجا استرس جايي ندارد!                      درفش و دار معنايي ندارد!
 

کجا تفتيش هاي اعتقاديست!                     کجا سلول هاي انفراديست!

 
همه اينجا رفيق و دوست هستيم!                چو گردو داخل يک پوست هستيم!
 

در اينجا بازجو اصلا نداريم!                           شکنجه اعتراف عمرا نداريم!
 

به جاي آن اتاق فکر داريم!                           روش هاي بديع و بکر داريم!

 
عزيزم حال من خوب است اينجا!                   گذشت عمر مطلوب است اينجا!

 
کسي را هيچ کاري با کسي نيست!              نشاني از غم و دلواپسي نيست!
 

همه چيزش تماما بيست اينجا!                     فقط خودکار قرمز نيست اينجا!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 23:14  توسط میثم | 
چرا به سگ ها میگن با وفا؟

در ژاپن سگ معروفی با نام هاچیکو به دنیا آمد که زندگی و منش او به افسانه ای از یاد نرفتنی تبدیل شد.

هاچیکو در اوداته ژاپن در نوامبر سال ۱۹۲۳ به دنیا آمد.

زمانی که هاچیکو دو ماه داشت بوسیلۀ قطار اوداته به توکیو فرستاده شد و زمانی که به ایستگاه شیبوئی میرسید قفس حمل آن از روی باربر به پائین می افتد و آدرسی که قرار بود هاچیکو به آنجا برود گم می شود و او از قفس بیرون آمده و تنها در ایستگاه به این سو و آن سو میرود در همین زمان یکی از مسافران هاچیکو را پیدا کرده و با خود به منزل میبرد و به نگهداری از او می پردازد.

این فرد پرفسور دانشگاه توکیو دکتر شابرو اوئنو بود.
پرفسور به قدری به این سگ دلبسته می شود که بیشتر وقت خود را به نگهداری از این سگ اختصاص می دهد.
دور گردن هاچیکو قلاده ای بود که روی آن عدد ۸ نوشته شده بود (عدد هشت در زبان ژاپنی هاچی بیان می شود و نماد شانس و موفقیت است) و پرفسور نام اورا هاچیکو می گذارد.

منزل پرفسور در حومۀ شهر توکیو قرار داشت و هر روز برای رفتن به دانشگاه به ایستگاه قطار شیبوئی میرفت و ساعت ۴ برمی گشت.

هاچیکو یک روز به دنبال پرفسور به ایستگاه می آید و هرچه پروفسور از او می خواهد که به خانه برگرداند هاچیکو نمیرود و او مجبور می شوند که خود هاچیکو را به منزل برساند و از قطار آن روز جا می ماند.

در زمان بازگشت از دانشگاه با تعجب می بیند هاچیکو روبروی در ورودی ایستگاه به انتظارش نشسته و با هم به خانه برمیگردند از آن تاریخ به بعد هرروز هاچیکو و پرفسور باهم به ایستگاه قطار میرفتند و ساعت ۴ هاچیکو جلوی در ایستگاه منتظر بازگشت او می ماند، تمام فروشندگان و حتی مسافران هاچیکو را می شناختند و با تعجب به این رابطه دوستانه نگاه میکردند.

در سال ۱۹۲۵ پروفسور در سر کلاس درس بر اثر سکتۀ قلبی از دنیا میرود، آن روز هاچیکو که ۱۸ ماه داشت تا شب روبروی در ایستگاه به انتظار صاحبش می نشیند و خانوادۀ پرفسور به دونبالش آمده و به خانه میبرندش اما روز بعد نیز مثل گذشته هاچیکو به ایستگاه رفته و به منتظر بازگشت صاحبش می ماند و هربار که خانوادۀ پرفسور جلوی رفتنش را می گرفتند هاچیکو فرار میکرد و به هر طریقی بود خود را راس ساعت ۴ به ایستگاه میرساند.

این رفتار هاچیکو خبرنگاران و افراد زیادی را به ایستگاه شیبوئی می کشاند، و در روزنامه ها اخبار زیادی دربارۀ او نوشته می شد و همه میخواستند از نزدیک با این سگ باوفا آشنا شوند.

هاچیکو خانوادۀ پرفسور را ترک کرد و شبها در زیر قطار فرسوده ای میخوابید، فروشندگان و مسافران برایش غذا می آوردند و او ۹ سال هر بعد از ظهر روبروی در ایستگاه منتظر بازگشت صاحب عزیزش میماند و در هیچ شرایطی از این انتظار دلسرد نشد و تا زمان مرگش در مارچ ۱۹۳۴ در سن ۱۱سال ۴ ماهگی منتظر صاحب مورد علاقه اش باقی ماند.

وفاداری هاچیکو در سراسر ژاپن پیچید و در سال ۱۹۳۵ تندیس یادبودی روبروی در ایستگاه قطار شیبوئی از او ساخته شد.

تا امروز تندیس برنزی هاچیکو همچنان در ایستگاه شیبوئی منتظر بازگشت پرفسور است.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 13:42  توسط میثم | 
 
شعری از پروفسور هشترودی در مورد ریاضیات


منحنی قلب من، تابع ابروی توست

خط مجانب بر آن، کمند گیسوی توست

 حد رسیدن به تو، مبهم و بی انتهاست

 بازه تعریف دل، در حرم کوی دوست

 چون به عدد یک تویی من همه صفرها

آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست

  گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک سری واگرا

ناحیه همگراش دایره روی توست

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 12:17  توسط میثم | 
با قلم ...


با قلم مي‌گويم:

       - اي همزاد، اي همراه،

                      اي هم سرنوشت

هر دومان حيران بازي‌هاي دوران‌هاي زشت.

شعرهايم را نوشتي

              دست‌خوش؛

اشك‌هايم را كجا خواهي نوشت؟



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 21:4  توسط میثم | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام
این وبلاگ موضوع خاصی نداره اما سعی کردم مطالب توش ارزش خوندن داشته باشه و وقت کسی رو تلف نکنه!

نوشته های پیشین
هفته چهارم بهمن 1390
هفته سوم دی 1390
هفته اوّل آذر 1390
هفته چهارم مهر 1390
هفته اوّل مهر 1390
هفته چهارم مرداد 1390
هفته دوم مرداد 1390
هفته چهارم تیر 1390
هفته سوم خرداد 1390
هفته اوّل اردیبهشت 1390
هفته چهارم فروردین 1390
هفته سوم فروردین 1390
هفته اوّل فروردین 1390
هفته دوم اسفند 1389
هفته سوم بهمن 1389
هفته دوم دی 1389
هفته چهارم آذر 1389
هفته سوم آبان 1389
هفته دوم آبان 1389
هفته اوّل آبان 1389
هفته چهارم مهر 1389
هفته دوم مهر 1389
هفته اوّل مهر 1389
هفته اوّل فروردین 1389
هفته دوم اسفند 1388
هفته دوم بهمن 1388
هفته سوم آذر 1388
هفته دوم آبان 1388
پیوندها
ستار همسفر خاطره ها
دانلود کلیپ
راز گل سرخ
سایت رسمی شیرین فراز
لیدی ناناز
دلخوشی ها کم نیست
فرهاد جوون
اس ام اس های عاشقانه
کوله بار غم
محسن یگانه
فریاد عشق
رویای عشق
حسی که عشق می ناممش
آتش فانوس
من و تو
مارگون
autumnsgirl
اهالی نقزن
بهترین وبلاگ جهان
arjan
بنویس از سر خط
پشت دریاها
سکوت تلخ
داستان و حکایت
دل شکسته
سهم عشق
فوتو زیبا
شیطان
قلاصدک
در زندگی تنها نیستی
گفتگوهای دوستانه
دلشکسته
طنز ایرانی
سایه
لای روبی
دنیای اسمس
فرهنگ لغت
دانلود پروژه
طلسم زیبا
اتاق آبی
شبگرد عاشق
اسفندی ها
هواداران شیرین فراز
دو کبوتر عاشق
بهار من
لینک سرا
من و خود من
آپارات
زندگی زیباست...
مطالب به درد بخور
بفرما
ویکی صدا
118
نیفگی دانلود اهنگ
دهکده سیاسی
خبرهای ورزشی
پورتال سرگرمی و تفریحی ایرانیان
نسیم نوبهار
هستم
وبسایت تفریحی ملت فان
نیلوفرانه
امیر سنجوری
مریم
اثیران روزگار
ip finder
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM